#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_226

نهال میان ِ خنده، اخم می کند.

- خیلی بی کلاسی! نگهدار من پیاده شم... پسره ی جواد! همین آهنگ به درد لگنت می خوره!

نگاه امیرعلی، میان نهال و نازنین می رود و برمی گردد.

- چرا؟! قشنگه که!

عطا مچ ِ دستهاش را با ریتم آهنگ، به پیشانی اش می زند و بلند می گوید: شوما اهل دلی امیرخان!... این ضعیفه ها عقلشون نمی رسه!

- کی اینو خونده؟ عاشقانه ست...

عطا از آینه به نهال نگاه می کند.

- اینو مراد خونده برای نهال!

- مراد؟!

عطا چشمک می زند و آرام می گوید: دوست پسر نهال!

نهال می شنود. حرصی لبهاش را جمع می کند و با چشم، از آینه تهدیدش می کند.

- آره م*س*تر! دوست پسرم برام خونده... مراد حنجره طلا رو همه میشناسن! پیشش که میشینم، اول یه دل سیر نگام می کنه و حرف می زنه، بعد از این عاشقانه ها برام می خونه... یادم باشه به هم معرفیتون کنم.

امیرعلی میگوید: حتما... خوشحال میشم.

عطا و نازنین می خندند.

romangram.com | @romangram_com