#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_224
نهال، متوجه امیرعلی می شود. سعی می کند جدی شود.
- اوخ اوخ! بچه ها صاحابش اومد!
عطا دستی برای او تکان می دهد و به نهال که کنارش نشسته، می گوید: بپر عقب وروجک... که ماشین ِ من لگنه؟! ... باشه!
- حقیقت تلخه مهندس!... ای جان! تیپو!... این م*س*تر مارتین مگه برای چند ماه نیومده ایران؟! پس چرا واسه همه چی لباس آورده؟! بابا خارجکی! سوار شه، اگه عطر تلخم زده باشه، می پرم جای برادری ماچش می کنم!
عطا تشر می زند: برو عقب، هوای زبونتم داشته باش!
نهال پیاده می شود. دستی در هوا تکان می دهد.
- های م*س*تر مارتین!
در عقب را باز می کند و کنار نازنین می نشیند.
- واجب شد با کمدشم یه عکس بگیرم!
امیرعلی سوار می شود و سلام می کند. بوی عطرش در ماشین می پیچد. عطا از آینه به خواهرها نگاه می کند و با خنده می گوید: صبحکم ا... بالخیر و العافیه!
نهال لب پایینش را می گزد و خنده اش را می خورد.
اخم نازنین دوباره در هم می رود. امیرعلی سعی می کند با او و فکرش مقابله کند. به عقب متمایل می شود و با لبخند از نهال حالش را می پرسد.
نهال با شیطنت از آینه به عطا نگاه می کند. نفس عمیقی می کشد و می گوید: توی این هوای مطبوع، مگه میشه خوب نبود؟!
- هوا مطبوع نیست... آلوده ست.
romangram.com | @romangram_com