#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_223
- جان ِ من؟!! یعنی باور کنم؟!!
عطا دوباره می خندد.
- عینکمم میدم بزنی!
نهال ادایی در می آورد.
- دوزار آبرو داریم، اونم با یه عکس به باد بدیم؟! دلت خوشه ماشین داری؟! جلوی پیرزنم بوق بزنی سوار این لگن نمیشه!
اینبار، ابروهای عطا بالا می رود و نهال می خندد. نازنین هم نمی تواند بی تفاوت بماند.
- باورت نمیشه از نازنین بپرس! پیرزن، حی و حاضر!
نازنین میان خنده به شانه ی او می زند.
- اوی! پیرزن عمه ته!
امیرعلی از ساختمان خارج می شود. تصویری که در اولین نگاه می بیند را باور نمی کند. نازنین... خنده؟!
میان پله ها می ایستد و ناخودآگاه لبخند روی لبهاش می نشیند.
تا به حال، کسی به این دختر نگفته وقتی می خندد، چقدر دل نشین و خواستنی می شود؟!
دلنشین و خواستنی... کلماتی که نامدار می گوید... دلنشین شاید... ولی خواستنی...؟!
romangram.com | @romangram_com