#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_222
نازنین اخم می کند.
- سوت نزن زشته!
بی توجه به او، با شگفتی می گوید: دَدَم وای! بگو یه ذره معطل کنه، حسابی خونه شو دید بزنیم...
عطا با خنده می گوید پایین منتظرند و تماس را قطع می کند.
- آبرومونو جلوش نبر بابا! خونه س دیگه! حالا یه دربون اضافه تر از خونه ی ما داره.
نهال چشمک می زند.
- یه ده دقیقه زود رسیدیم. می گفتی اگه حاضر نشده، بریم بالا منتظر بشیم! یه عکسم می گیریم میذاریم تو فیس بوک!
نازنین اعتراض می کند ولی عطا می خندد و سرش را به دو طرف تکان می دهد.
- یه کله تو فیس بوکی، اونوقت می خوای دانشگاهم قبول بشی؟!
نهال ریز می خندد.
- از بحث اصلی منحرف نشو! حداقل می گفتی اون ماشین لامصب ِ شاسی بلندشو بیاره با اون بریم! می دونی که چه ارادتی به شاسی بلند دارم! با ماشینشم میشه عکس گرفت!
عطا آرنجش را تکیه می دهد به لبه ی پنجره.
- ثبت نام کن، نوبتت که شد، میذارم با ماشینم عکس بگیری!
نهال به اطراف ماشین نگاه می کند و ابروهاش را بالا می دهد.
romangram.com | @romangram_com