#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_221


- البته کوهنوردی براش سنگینه...

می گوید و در ذهنش، هیکل ظریف نازنین شکل می بندد.

- منظورم کوهنوردی حرفه ای که نبود!... دربندو میریم بالا... بعدش یه استراحت و صبحونه... تو چطوری بیشتر دوست داری؟ اکیپی یا دو نفری؟

می خواهد بگوید "معلومه که اکیپی ولی نه اکیپی که توش اون دختر عموی بداخلاقت باشه!"

می خواهد بگوید "اگر اون بیاد، به جای خوش گذشتن، فقط باید عصبی بشم."

ولی زبانش خود مختار شده! زندگی ِ م*س*تقل خودش را دارد! به عقلش هم توجهی نمی کند.

شانه بالا می اندازد و می گوید: اکیپی!

بدون ِ ادامه! بدون اعتراض و اخطار به بود ونبود ِ کسی!

و با برنامه ها و قرار صبح جمعه ی عطا، کاملا موافقت می کند.

***

نهال، بی توجه به سکوت نازنین، سر به سر عطا می گذارد.

جلوی مجتمع که توقف می کنند، عطا به ساعتش نگاه می کند و به موبایل امیرعلی زنگ می زند.

نهال سوت می کشد و گردن خم می کند تا ساختمان را کامل ببیند.


romangram.com | @romangram_com