#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_220
- بعدشم عوض اینکه بقیه اصلاحش کنن، خودشون مثل امیرعطا بهم گفتن مهربان...
نهال خم می شود محکم گونه ی ایران خانوم را می ب*و*سد.
- آخ قربون این مهربان برم!
امیرعلی هم دوست دارد یکبار او را ب*غ*ل کند ولی میداند این آرزو، محال است!
آش رشته واقعا همان اندازه که همه تعریف می کنند خوشمزه است.
ایران خانوم از خاطرات کودکی ِ عطا می گوید. امیرعلی به صورت و لبخند شیرینش خیره می ماند و در نهایت، اجازه می گیرد به او، مثل بقیه بگوید "مهربان جون".
حس می کند در آن جمع صمیمی و گرم، چیزی کم است. خودش را گول نمی زند. پسرهای مهربان، جای خالی ِ ذهنش را پر نمی کنند. ولی زیر بار نمی رود نازنین، همان خلاء جمع باشد.
یک ساعت بعد که خانه شان را ترک می کند، کلافه سیگاری آتش می زند و از دست خودش حرص می خورد که اجازه داده آن دختر مغرور و اخمو، به فکرش نفوذ کند.
***عطا که پیشنهاد کوه رفتن ِ روز جمعه را می دهد، اول فکر می کند دو نفری ست. می داند بهداد و وحید اهل این نوع تفریحات نیستند. مدتهاست از ورزش و تفریحات روتین دور مانده. غیر از آن یک ساعت دویدن ِ صبح ها، نه باشگاهی برای سوارکاری بلد است، نه استخر مجتمع مسکونی، بیش از هفته ای یکبار، ترغیبش می کند به شنا.
فکری موذی باعث می شود بپرسد "دو نفری؟"
عطا می خندد.
- اگه بتونم از دست نهال ِ فضول فرار کنم، آره!
فکر می کند نهال که باشد، بیشتر خوش می گذرد. شیطنتهاش را دوست دارد. و شاید... شاید...
جلوی فکرش را می گیرد. همان بهتر که هیچکدام نباشند! می خواهد روز تعطیل را تفریح کند نه اینکه حرص بخورد و کفری شود!
romangram.com | @romangram_com