#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_219
و حدس می زند هر لحظه نازنین، با اخم همیشگی و جدیت، از دری بیرون بیاید.
شکوه با کاسه های سفالی ِ آش می آید.
- مهربان جون... براتون کم نمک جدا گذاشتم.
امیرعلی بی مقدمه می پرسد: اسم شما چیه؟!
ایران خانوم لبخند می زند.
- ایران.
- پس مهربان...
عطا ظرف سرکه را روی آش خالی می کند.
ایران خانوم با ل*ذ*ت به او نگاه می کند.
- والا تا قبل از این گل پسر، همون ایران بودم... بعدش که امیرعطا دنیا اومد و زبون باز کرد، کشتیارش شدیم بگه مادر بزرگ و عزیز و ایران... جِد کرد بگه مهربان...
عطا قاشقی آش به دهان می گذارد.
- از بس مهربانه!
ایران خانوم می خندد.
romangram.com | @romangram_com