#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_218
ایران خانوم، بی حال، روی زمین نشسته و به پشتی تکیه داده. مثل دفعات قبل، از دیدنش احساس آرامش می کند.
شکوه و بهار، با چادرهای رنگی، جلو می آیند و خوش آمد می گویند.
نزدیک ایران خانوم می نشیند و حالش را می پرسد.
- ای... یه روز خوب، یه روز بد... آفتاب لب بومم دیگه...
عروسها و عطا اعتراض می کنند.
ایران خانوم حال هانیه را می پرسد.
- ببین کی اینجاس! م*س*تر مارتین! های!
با لبخند به نهال نگاه می کند که کاسه ای خالی در دست، وارد خانه شده.
شکوه، تیز نگاهش می کند.
دوباره دلش برای جسی تنگ می شود.
ایران خانوم می پرسد: خونه بودن؟
نهال، ظرف خالی را به بهار می دهد و کنارشان می نشیند.
- آره مهربان جون... کلی هم سلام رسوند... خب! م*س*تر! ما رو نمی بینی خوشی؟!
امیرعلی با همان لبخند جواب می دهد: الان که می بینم بیشتر خوشم!
romangram.com | @romangram_com