#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_217


- برادر! اهل آش رشته هستی؟!

قیافه ی متفکر او را که می بیند، می خندد.

- آره... یه ظرف سفارشی بذار کنار.

سر راه، کشک می خرد و به خانه می روند.

جلوی در می گوید: شکوه جون آش رشته پخته... آشهاش رو دست نداره... هوا که سرد میشه، راه به راه آش درست می کنه... صبر کن برم برات بیارم؛ می چسبه تو این هوا.

اصولا آش و سوپ دوست دارد. مهرانه هم گهگاه آش درست می کند.

دلش برای او هم تنگ شده.

عطا می رود و دست خالی برمی گردد.

- مهربان جون دستور دادن دعوت کنم تشریف بیارید بالا در خدمت باشیم.

می خواهد مخالفت کند که عطا سریع می گوید: بیا بالا تا حکم تیرمو نداده!

دو دل، به کوچه نگاه می کند. می خواهد برود خانه، چکار کند؟!

سری تکان می دهد و ماشین را پارک می کند.

بوی نعنا داغ و سیر داغ در خانه و راهرو پیچیده.


romangram.com | @romangram_com