#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_216

***به نظرش گره ی کار باز شده و توانسته از عهده ی کارها بر بیاید. هرچند، نامدار با وجود رضایت دادن، با گفتن ِ "ولی فکر می کردم راه بهتری پیدا کنی"، خوشیش را کم کرده. ولی در کل، همین که توانسته راهی برای انتقال پول پیدا کند، احساس خوبی دارد.

پول که برسد، معامله با حاج سرپولکی تمام می شود. بعد باید با بهداد هماهنگ کند برای بردن سفارشها تا آلمان. و نامدار، ترتیب رساندن فرشها را از آلمان تا امریکا می دهد.

عطا را به خانه می رساند. آن روز، بهار ماشین او را گرفته. مثل همیشه، عطا حرف می زند و او، برخلاف ِ وحید، به همه ی حرفهاش گوش می دهد. صمیمی شدن با عطا، باعث شده کمتر با بهداد و وحید وقت بگذراند.

گوشی ِ عطا زنگ می زند. کوتاه معذرت خواهی می کند و جواب می دهد.

- چیه وروجک؟!

می خندد.

- نه... با آقای راد هستم؛ تا یه ربع دیگه می رسم.

...

- به به! دست شکوه جون درد نکنه!

...

- بگو چشم! جون بخواد، کشک که کشکه!

...

- بذار اول ببینم دوست داره یا نه؟

به امیرعلی نگاه می کند.

romangram.com | @romangram_com