#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_215


نازنین کنار آسانسور می ایستد.

- مجبوری انقدر بهش لطف کنی؟!

عطا متوجه نمی شود.

- به کی؟!

فقط به در ِ بسته ی دفتر اشاره می کند.

عطا لبخند می زند و آرام می گوید: اشکالش کجاس؟!

در آسانسور باز می شود.

همانطور که وارد می شود می گوید: بلد نیست یه تشکر خشک و خالی کنه... اصلا یه جوریه... زیاد باهاش قاطی نشو امیر!

عطا آرام می خندد.

- مدلش فرق می کنه... مثل ما راه به راه تشکر نمی کنه... ولی پسر خوبیه.

نازنین پوزخند می زند و دو دستش را در جیبها فرو می کند.

امیرعلی زمزمه می کند "دَم..."

سیگار را آتش می زند و به اتاقش می رود. باید منتظر بماند نامدار از خواب بیدار شود.


romangram.com | @romangram_com