#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_214

صدای حرف زدنشان می آید.

- صبر کن یه کم حالت سر جاش بیاد، گرم بشی... اگه می خواستی با این حال بری خونه، چرا به من زنگ زدی اصلا؟!

- اینجا راحت نیستم... می خوام برم خونه.

- توی کیفت چی بود؟ مدارک هم همرات بود؟

- کیف پول ... مقاله ی پایان نامه م...

سیگار را میان انگشتها می چرخاند. "نکنه فکر کرده من و سکرتری ِ بهداد..."

پوزخند کلافه ای می زند. "هر فکری کرده... مهم نیست."

عطا و پشت سرش، نازنین از اتاق خارج می شوند. نازنین کاپشن می پوشد و عطا به او نگاه می کند که وسط سالن ایستاده.

- با اجازه ت ما میریم... نازنین رو برسونم و برم دفتر.

سر تکان می دهد. سعی می کند به حضور او اهمیت ندهد.

با هم دست می دهند.

- حتما با پدرت مشورت کن، تا عصر به این یارو رستمی خبر بدیم... منصف تر از بقیه س...

دوباره سر تکان می دهد. نازنین زیرلبی "خداحافظ" می گوید و در را باز می کند.

فقط با عطا خداحافظی می کند و در را می بندد.

romangram.com | @romangram_com