#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_213
- سکرتری ِ دوستم بود که آفیسش طبقه ی پایینه... میاد قهوه درست می کنه...
صورت و صداش جدی است. نازنین، گذرا نگاهش می کند و بی تفاوت می گوید: به من ارتباطی نداره!
خودش هم میداند! به این دختر ِ اخمو ارتباطی ندارد! ولی این بی تفاوتی، اذیتش می کند. چه نیازی ست براش توضیح بدهد؟!
عطا با سه فنجان چای وارد اتاق می شود.
- همه ی فنجونا کوچیکه... بفرمائید! اینم چای تازه دم.
امیرعلی تشکر می کند و روی صندلی لم می دهد ولی نازنین، گذرا به فنجانها نگاه می کند و پوزخند می زند.
امیرعلی کلافه تر می شود. آدمها و رفتارهای عجیب، در این مدت، کم ندیده ولی این دختر، با بقیه فرق دارد.
فرق دارد؟! کسی که فقط سه بار باهاش برخورد داشته. و همه ی چیزی که ازش می داند، این است که چشمهای سیاهش، مثل آهوی وحشی ست؛ مغرور است و بد اخلاق؛ ولی خنده، زیباترش می کند. خنده ای که سهم غریبه ها نیست.
نازنین، فنجان چای را نیمه خورده روی میز می گذارد. بدون توجه به امیرعلی، با اخم آرام می گوید: امیر؟ یه آژانس برام میگیری برم خونه؟
- چرا آژانس؟!
نازنین از گوشه ی چشم، گذرا به طرف امیرعلی نگاه می کند.
کفری می شود از اینهمه ندیده گرفته شدن. به این نتیجه می رسد علاوه بر بداخلاقی، لجباز هم هست.
بدون حرف بلند می شود، پاکت سیگار و فندک را از روی میز برمی دارد و از اتاق بیرون می رود.
romangram.com | @romangram_com