#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_212
امیرعلی به دو دختر ِ نزدیک هم نگاه می کند و اولین چیزی که به چشمش می آید، تفاوت فاحش ظاهرشان است.
یکی با تونیک بافت طوسی و شال صورتی، چکمه ی بلند و آرایش کامل، دیگری با مقنعه و مانتوی مشکی، شلوار جین، کتانی، و تنها یک رژ صورتی محو.
- فکر کردم تنهایید... برای کار همیشگی اومدم.
صورت ِ بی رنگ و مهتابی ِ نازنین، برمی گردد طرفش. در نگاهش چیزی شبیه تاسف می خواند و یک پوزخند ِ محو، گوشه ی لبش.
دلیل حالت نگاه او را نمی فهمد. به منشی لبخند تشکرآمیزی می زند.
نازنین قصد رفتن به اتاق را دارد.
- ممنونم... خودمون درست می کنیم.
منشی هم لبخند دلبرانه اش را می زند.
- به هر حال، من تعارف ندارم... می تونم برای مهموناتون هم قهوه درست کنم.فکرش پیش نازنین است که به اتاق رفته. لبخندش را تکرار می کند و در را برای منشی نگه میدارد.
- ممنونم. به کارای خودتون برسید...
به اتاق برمی رود.
دوباره نشسته کنار رادیاتور و نگاهش به بیرون پنجره و باران است.
می خواهد چیزی بگوید ولی نمی داند چه! کلافه همانجا می ایستد. پوزخند زد؟! چرا؟! چه فکری از سرش گذشته که پوزخند بزند و مسخره کند؟! ... اصلا مگر مهم است؟! مگر تفاوتی هم دارد؟!
عقلش می گوید "نه... اصلا" ولی حسی وسواس گونه، اصرار دارد حرف بزند و یکبار جواب این غرور و تمسخر را بدهد.
romangram.com | @romangram_com