#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_211
دو دستش را چسبانده به بدنه ی رادیاتور و مف مف می کند.
می نالد: بدبخت شدی نازی... پایان نامه ت...
امیرعلی به آشپزخانه نگاه می کند. دوست ندارد متهم شود به پنهانی دید زدن ِ دختری؛ آن هم نازنین! اخمو و بد اخلاق.
یکبار دیگر به او نظر می اندازد. هرچند خیره کننده نیست، ولی به نظرش به راحتی نمی تواند دیگر از این صحنه ها ببیند.
پس نه تنها کچل نیست، موهای به این زیبایی هم دارد!
لبخندی می زند و عقب گرد می کند. در آستانه ی در ِ آشپزخانه می ایستد. عطا قوری چای ساز را شسته و در آن چای خشک می ریزد.
- برگشتی؟... توی این هوا، یه لیوان چای داغ می چسبه.
نازنین، صدای او را که می شنود، سریع بلند می شود، مقنعه را همانطور نمدار، دوباره سر می کند و از اتاق بیرون می رود.
چند تقه به در می خورد. نزدیک در است. مردد به آشپزخانه نگاه می اندازد و در را باز می کند.
منشی، لبخندش با دیدن نازنین محو می شود. یک ابروش بالا می رود و می پرسد: مهندس کجان؟!
امیرعلی از چهارچوب آشپزخانه می گوید: بفرمایید!
منشی، یک نگاه به نازنین می کند و یک نگاه به امیرعلی. نگاهش به نازنین، کمی طولانی و ناراضی ست.
- نمی دونستم مهمون دارید...
romangram.com | @romangram_com