#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_210

- کجا بریم؟

- اینطوری بره خونه هول می کنن... بریم دفتر، هم حالش جا بیاد، هم ماشینو بردارم، برسونمش.

یکی دو باری درباره ی اینکه دقیقا کجا کیفش را دزدیده اند و توانسته چهره شان را ببیند یا نه، سوال می کند ولی نازنین کوتاه و اشاره ای جواب می دهد. می فهمد هم ترسیده و هم در ماشین امیرعلی راحت نیست. ساکت می شود و اجازه می دهد در گرمای مطبوع ماشین، کمی به آرامش برسد.

به دفتر که می رسند، امیرعلی می رود سراغ بهداد و عطا و نازنین به دفتر امیرعلی.

صندلی را می کشد کنار رادیاتور.

- کاپشنتو دربیار، بیا اینجا گرم بشی.

نازنین کاپشن را به دست او می دهد و می چسبد به رادیاتور.

- مقنعه تم خیسه... سرما می خوری.

دست می کشد روی سرش.

- میشه بری بیرون، یه ذره بندازمش روی شوفاژ، خشک بشه؟!

عطا، کاپشن نمناک را روی رادیاتور دیگر می اندازد و می رود سراغ چای ساز.

امیرعلی هم بالا می رود. صدای آب از آشپزخانه می آید.

بی هوا وارد اتاقش می شود.

آن موهای ابریشمی ِ سیاه که از یک طرف ِ گردن ِ او آویزانند، آن تضاد سیاهی و سفیدی ِ صورت و موها، به هیچ عنوان از زیر روسری قابل تشخیص نیست.

romangram.com | @romangram_com