#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_209


- خوبی نازنین؟! چرا خیس شدی؟! مگه نگفتم زیر یه سرپناه باش تا برسم؟!

اشکش سرازیر می شود.

- کیفم...

- فعلا بیا بریم توی ماشین... سرما می خوری...

نازنین، ماشین مشکی را که می بیند، اول سردر نمی آورد. بعد با دیدن راننده، دستی به صورت خیسش می کشد و اخم آرامی می کند.

- چرا تنها نیومدی امیر؟!

عطا در عقب را باز می کند.

- بشین داری می لرزی... با هم دنبال کارامون بودیم.

می نشیند و سلام می کند.

امیرعلی هم جوابش را کوتاه می دهد و حرکت می کند.

عطا متمایل به عقب می نشیند.

- سردته؟!

امیرعلی از آینه به او نگاه می کند که در خودش جمع شده. برای عطا سر تکان می دهد که نه، ولی امیرعلی بخاری ماشین را زیادتر می کند.


romangram.com | @romangram_com