#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_208
اخمهای امیرعلی در هم می رود.
- سوئیچو میدی من بشینم؟
سر تکان می دهد و ریموت را به طرف امیرعطا می گیرد.
آسمان ِ از صبح ابری، شروع به باریدن کرده.
عطا پشت فرمان می نشیند و از مسیرهای فرعی و خلوتی می رود که نه امیرعلی بلد است، نه راهیاب نشان می دهد.
در طول راه، دو بار با نازنین تماس می گیرد. یکبار آدرس دقیق جایی که ایستاده می پرسد، یکبار هم سفارش می کند زیر باران نماند.
- داشته می رفته دانشگاه، یه موتوری کیفشو زده و رفته... شکوه جون یه ذره حساسه... به خونه زنگ می زد، شلوغش می کردن.
در میان ِ رفت و آمد ِ پیاده رو، نازنین را می بیند.
- ایناهاش... بشین پشت فرمون، برم بیارمش.
امیرعلی به نازنین نگاه می کند که دستها را زیر ب*غ*ل برده و دو طرف خیابان را جستجو می کند.
بدون اینکه ازش چشم بردارد، خودش را می کشد روی صندلی راننده.
عطا طرف نازنین می رود.
نازنین که متوجهش می شود، با بغض می گوید: امیرعطا...
شانه اش را می گیرد.
romangram.com | @romangram_com