#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_207


عطا دست روی شانه ی امیرعلی می گذارد.

- حتما تا عصر جواب میدیم.

بعد به امیرعلی می گوید: بریم که دیر شد...

امیرعلی متعجب بلند می شود.

- دیر شد؟!

عطا با رستمی دست می دهد.

- از خجالتت درمیایم... تا عصر...

هنگام خروج از اتاق، عطا را صدا می زند.

- به مهندس سلام برسون، بگو هوای ما رو توی مناقصه ی مسکن مهر داشته باشه!

عطا "حتما"ی می گوید و بیرون می رود. قدمهاش سریع است. از منشی خداحافظی می کند و به امیرعلی توضیح می دهد: نازنین الان زنگ زد... کیفشو زدن؛ تو خیابون مونده... شانس آورده گوشیش تو جیبش بوده.

درست نمی فهمد چه اتفاقی افتاده. همانطور که همراه او از پله های ساختمان پایین می رود، می پرسد: چی شده؟!

عطا سر می گرداند.

- کیفش... کیفشو دزدیدن...


romangram.com | @romangram_com