#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_206
دلیل تردیدش را می گوید: چرا موافق نیستین صبر کنین؟ من تا عصر جواب میدم. الان امریکا نصفه شبه، نمی تونم تماس بگیرم.
مرد، لبخند می زند.
- محکم کاریه! آشنای مهندس صداقت هستید، درست... ولی اگه مامور دراومدید، رفتید راپورت دادید، من دستم به کجا بنده؟!
تعجب می کند.
- من مامور باشم؟! مامور ِ کجا؟!
مرد، پوزخند می زند. این آشنای مهندس صداقت، فارسی حرف زدنش هم مشکل دارد، چه برسد به مامور بودن! ولی گیر ِ کارش جای دیگریست.
عطا برمی گردد ولی نمی نشیند.
- چی شد رستمی جان؟! بابا شما که پاک ما رو جلوی این فامیلمون سکه ی یه پول کردی!
مرد چانه اش را می خاراند.
- والا مهندس! خودت که در جریانی... اوضاع خرابه... نمیشه ریسک کرد...
عطا لبخند می زند.
- باهامون راه بیا برادر من! ایشالا جبران می کنیم.
رستمی هم لبخند می زند. به حرفی که منتظرش بوده، رسیده.
- جان بچم واسه داداشمم همین روالو داره... ولی... باشه... واسه خاطر گل روی پدرت، تا عصر منتظر خبرتون می مونم...
romangram.com | @romangram_com