#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_205
امیرعطا دوباره می خندد. نمی خواهد درباره اش صحبت کند.
بهداد به سیگارش پک محکمی می زند.
- پس پنجاه درصد ِ تو حله!
وحید، همراهش قهقهه می زند. امیرعلی منظورشان را نمی فهمد ولی همراهیشان می کند. این جمع ِ چهار نفره ی دوستانه، برای چند ساعت، دلتنگی و خلاءها را پُر می کند.
شام که می خورند، امیرعطا قصد رفتن می کند. عادت ندارد تا دیروقت، بیرون از خانه بماند.
برای شنبه با امیرعلی قرار می گذارد و می رود.
***از صبح، رفته اند دنبال واسطه ای که امیررضا معرفی کرده تا از طریق ِ چین، بتوانند هزینه ی سفارشها را از امریکا به ایران برسانند.
این، دومین کسی ست که سراغش می روند. اولی، مبلغ دلالی بالایی خواسته و نامدار نه با مبلغ موافقت کرده، نه ریسک انتقال پول از طریق دبی را.
امیرعلی اعتراف می کند بدون ِ عطا، از پس این دور زدنها برنمی آمد.
ساعتی نیست که بتواند با نامدار مشورت کند. واسطه، همان وقت جواب می خواهد. مبلغی که گفته، نصف ِ واسطه ی قبلی ست. امیر علی دودل است.
واسطه توضیح می دهد: جور کردن ِ مدارک واسه معامله از چین با امریکا، خطرها ودردسرهای خودشو داره... یه معامله ی صوری که مو لای درزش نره... این نصف ماجرا... بعدش تازه یه دور زدن ِ دیگه از چین تا اینجا داریم... چین خودش صادر کننده س... جنسی نمونده که چینی ها نزده باشن... از زعفرون بگیر تا دسته هونگ و گوشت کوب!...مصیبته عَلم کردن ِ یه جنس که بخواد مثلا از ایران صادر بشه چین تا پول ِ رسیده به چین، بیاد تو حساب ِ شما... بابا صرافی بخواد هزار دلار از اونور برات بیاره، سیصد تا حق الزحمه می گیره... حرف ِ ما، میلیونیه...یه جا گاف بدیم، حساب بلاک میشه... یعنی هرچی سرمایه داریم، پَر!
موبایل عطا زنگ می خورد. از اتاق خارج می شود.
- مهندس صداقت خیلی سفارش شما رو کرده... سراغ هرکی برین، کمتر از این، کسی بهتون قیمت نمیده.
romangram.com | @romangram_com