#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_203
مثل همیشه، بهداد و وحید هم هستند. امیرعطا، با هر سه نفرشان گرم می گیرد. پا به پایشان بگو و بخند می کند. نمی گوید زیاد اهل آهنگهای هیپ هاپ و رپ های فارسی ِ بی سر و ته نیست ولی وقتی یک لیوان آبجو بهش تعارف می کنند، محترمانه می گوید "اهلش نیستم... شما راحت باشید."
افراط وحید و بهداد را می بیند و مزه کردنهای امیرعلی را.
وحید مثل همیشه تماس هایی دارد که همه می دانند تنها جوابش "پیچاندن" است! همانطور که چند وقت قبل، از امیرعلی سوال و جواب کرده، حالا نوبت امیرعطاست.
چشمک می زند و به موبایل او که کنار سوئیچ و کیف پولش، گوشه ی کانتر است، اشاره می کند.
- این گوشی، تنه ش خورده به تنه ی گوشی ِ مهندس راد؟! سکوتش عجیبه! نکنه شمام مثل امیرعلی عزلت نشینی؟!
امیرعطا لبخند می زند.
- نه... ولی مثل شما هم اهل پیچوندن نیستم. واسه همین ترجیح میدم شماره به کسی ندم!
بهداد، کف روی لیوان را سر می کشد.
- به گروه خونی عطا نمی خوره دختر بازی...
وحید با لودگی می خندد.
- یعنی ما دختر بازیم؟!
بهداد به جای جواب او، از امیرعطا می پرسد: حاج آقا مسئلتن!... سیگار که نمی کشی... لبی هم که تر نمی کنی... رابطه ت هم که با دافهای حسنه نیست!... د ِ لامصب! پس دلت به چی خوشه تو این خراب شده؟!
امیرعطا نفس عمیقی می کشد. دل خوشی؟! جلوی فکرش را می گیرد تا در یاد ِ برق شیطنت آمیز ِ یک جفت چشم ِ ر*ق*صان، گرفتار نشود. لبخند، بی اختیار دوباره می نشیند روی لبهاش.
romangram.com | @romangram_com