#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_202
- هيچى!
اميرعلى با محبت نگاهش مى كند.
شكوه، پشيمان از رفتار تندش مى پرسد:
-مگه گرسنه ت نبود؟ .....پس چرا غذا نخوردى؟؟؟
بى جواب بلند مى شود پشت مى كند و به سمت اتاقش مى رود ....يك لحظه بيشتر ماندن مساوى ست با شكستن بغضش.
امير على كلافه كتابش را مى بندد ،نفس خسته اى مى كشد و سرش را به پشتى صندلى اش تكيه مى دهد.
***شیطنت امیرعطا، براش جالب و عجیب است. به موقع می تواند راحت و صمیمی باشد و هر جا لازم بداند، مودب و رسمی با کلماتی که نصفش را هم نمی فهمد!
به وحید که می افتد، با لحنی به قول خودشان "بازاری و لوتی" حرف می زنند. پیش وکیل شرکت، انقدر مغزدار که امیرعلی شک می کند شاید وکالت خوانده، و در ملاقات های رسمی و کسالت بار ِ اتاق بازرگانی، یک امیرعطای متفاوت و جدی.
دفتر، هنوز منشی ندارد. امیرعطا خیلی زود خودمانی شده. تا می رسد، اول سری به آشپزخانه می زند و چای ساز را روشن می کند، بعد به بقیه ی کارها رسیدگی می کند.
دیگر اعتماد کردن و رضایت، برای همکاری و حتا دوستی، برای امیرعلی سخت نیست.
نامدار براش فرقی نمی کند این دوست خانوادگی، کیست. سربسته و کوتاه، آن هم وقت شام، از هانیه شنیده پسر دوست قدیمی عموجان است و می تواند به روند کارها کمک کند.
سفارشهای همیشگی را شخصا به امیرعلی گفته. اینکه مراقب باشد در کنار کمک، ازش سوءاستفاده نکند. اینکه تا شناخت درستی روش ندارد، غیر از همکاری، باهاش رفاقت نکند.
ولی امیرعلی، بعد از آشنایی ِ بیشتر با عطا، ترجیح داده به سفارش مادرش در اعتماد کردن عمل کند تا احتیاطهای تمام نشدنی ِ نامدار.
بعد از یک هفته کمک و رفت و آمد به دفتر، او را به خانه اش دعوت می کند.
romangram.com | @romangram_com