#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_200

شكوه براق مى شود به طرفش.

- آخه تو خجالت نمى كشى ؟!

متعجب از خشم ناگهانى شكوه تصحيح مى كند:

-رفتارش رو ميگم!

- يه خورده خانومى رو از اطرافيانت ياد بگير .....نمى گم نازنین....همين دختر خانم سمايى ....آدم حض مى كنه اون از حجابش ...اون از .وقارش ....از بس كه متين و سر به زيره، از در و ديوار براش خواستگار مى ريزه ....خسته شدن بس كه جواب رد به فاميل و دوست و آشنا دادن

نهال مى خواهد بگويد "اون بنده خدا كه مرض اعصاب گرفته از بس هيچ كس طرف دخترش نمى ره " ولى چهره ی گداخته ی مادرش زبانش را مى بندد.

- حالا من چطور توقع داشته باشم كسى تو رو به فاميل و اطرافياش معرفى كنه ...اون كه وضعيت حجابته ...دخترى كه طلبكار از دنيا و ديگرانه، چطورى مى خواد يه شوهر مناسب پيدا كنه ....وقتى هنوز با هم جنس خودت هم نمى تونى درست ارتباط برقرا كنى ...چطورى مى خواى شوهر دارى كنى؟

شكوه دست گذاشته م*س*تقيم روى نقطه ضعفش. و با تحقير، آن را در جمع توی صورتش زده ....هيچوقت نتوانسته ارتباطى صميمى با كسى برقرار كند و توی محيط مدرسه، اين موضوع بيشتر از هر چيزى در طول دوازده سال تحصيلى اش آزارش داده.

عصبى مى گويد:

- حالا كى خواست شوهر كنه؟!

رو به شوهرش مى كند

- مى بينى؟؟ ....يكيو جواب نده ،لال مى شه...

اميرعلى در سكوت نگاه ملامت گرش را از شكوه مى گيرد.

نهال ديگر حرفى نمى زند....اشتهايش را از دست داده ....مى رود گوشه اى مى شيند ...لپ تاپش را در دست مى گيرد و خودش را مشغول آن نشان مى دهد.

romangram.com | @romangram_com