#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_199
عطا با نگاهى به آن دو مى خندد.
- خب اين يكى رو كه حق داشته ....با اين قيافه اى كه شما دو تا ظاهر شدين، حتماً فكر كرده يكيتون از فضا اومدين....اون يكى از تظاهرات
اميرعلى همچنان در سكوت گوشش به آنهاست و نگاهش به كتابی که دستش گرفته....از ظاهر نازنین پيدا ست كه نخواسته ....بنابرين ،لزومى به صحبت و ادامه ی بيشتراين موضوع نمى بیند...
شكوه كه خيلى ظواهر خانواده و نوع پوشش آنها به دلش نشسته، ادامه مى دهد:
- عجب قد و بالايى داشت!!
نهال پشت چشمى براى مادرش نازك مى كند، اولين گاز را به برش پيتزاش مى زند.
-عجب چشمای جستجو گرى داشت !
و زير لب غر مى زند :
- مرتيكه ی هيز...
مهربان كتاب دعايش را مى بندد و از نازنین مى پرسد:
- خوب خوشگل خانوم ،تعريف كن بدونيم ....نظرت چيه؟؟؟
قبل از نازنین، نهال دهان باز مى كند:
- زيادى گل درشت بود!!
romangram.com | @romangram_com