#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_198
- مادر من! زيبايى ،نياز به ظهور و عروج داره
- انقدر با من يكه به دو نكن نهال .....اون وامونده رو هم مى ندازى سرت ......به اندازه ی كافى بى آبرومون كردى!
ساعت روى ديوار ،ده و نيم شب را نشان مى دهد.
اميرعطا در حاليكه با جعبه هاى روى هم چيده شده ی پيتزا وارد مى شود ،صداى شكوه را مى شنود.
- مامان جان تو هم كه فرشته نيستى ... بالاخره كم و كاستى مال آدميزاده....از قد و بالا و سر و تيپ كه هيچى كم نداشت .... ماشالا تحصيل كرده هم كه هست.
نهال اولين جعبه را از رو دست اميرعطا بلند مى كند.
- مردم از گرسنگى......وااااى خدا چقدر روده درازى كرد!!!
مهربان با دست اشاره مى كند كه نمى خورد و مشغول خواندن زيارتنامه از روى كتاب دعايش مى شود.
جعبه ی بعدى را به سمت صورت خسته نازنین مى گيرد.
- چى مى گفت اين همه وقت .....گپ هاى عاشقانه ؟؟؟؟
با حرص جواب می دهد :
-آره خيلى .....همش يا راجع به تحقيقات ناسا حرف مى زد ....يا حوادث بعد از انتخابات!
شكوه با امتناع از خوردن پيتزا با شوق مى گويد:
- عجب آدم روشنفكرى!!!!
romangram.com | @romangram_com