#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_197
***- خب من با عطا برم ديگه!!!
- گفتم نه !!!.....ديگه هم تكرار نمى كنم......عطا جان ....الهى فدات شم .....يك راست برى حجبرها!
بگو من فرستادمت .....تاكيد كن ميوه ی خواستگارى مى خواى ،خودش ميدوند چى بده.
-مامان ؟؟.....مامان !!...آخه من بمونم چيكار؟؟؟.....خوب حوصله ام سر ميره .....بعدشم براى يكى ديگر داره خواستگار مياد....
با التماس به عطا نگاه مى كند.
- شكوه جون راست ميگه !!!.....هر كى اين و ببينه....از خير نازنین هم مى گذره!
حقه ی امير عطا هم نمى گيرد.
- نه عزيزم ......بايد باشه چهار تا چيز ياد بگيره.... دو روز ديگه نوبتش شد وا نمونه....نازنین هم كه نمى تونه هى دولا راست شه ....حالا اگر احترام خانم مى اومد يه چيزى .....اين بمونه كمك من پذيرايى كنه.
آخرين تيرش را هم مى زند.
-من روسرى سر بكن نيستما.....همينطورى ميام ....گفته باشم!!!
شكوه صورتش را جمع مى كند.
- به چي ِ اين موها مى نازى آخه.....همش مثل جنگلى ها دورته ........با همين موها از دروازه هاى جهنم آويزونت مى كنن!!
با تصور اينكه حرفش را به كرسى نشانده ،با اشاره به پيچ و تاب موهايش مى خندد.
romangram.com | @romangram_com