#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_190
نگاه سردرگمش را به عطا مى دهد .
-دقيقاً نمى دونم ... معيارى ندارم ... أصلاً فكر مى كنم آمادگيشم ندارم.
از بچگى با هم بزرگ شده اند. كمابيش با روحيات و خلق و خوى نازنین آشنا ست. ميداند تا حدى شرم و حياى ذاتى اش اجازه نمى دهد كه إظهار نظرى كند. ولى به هر حال بيست و پنج سالش است و كم كم بايد جدى تر با اين مساله برخورد كند .
اميرعطا سعى مى كند غير م*س*تقيم فكرش را در مسير درست قرار دهد .
رو به نهال مى كند.
-نون زير كباب! يه قلم و كاغذ رديف كن ببينم مى تونى؟!
نهال زبانش را در مى آورد.
-اگر مى خواى بدونى وقتش شده، بايد بگم مدتى هم هست كه گذشته....
با خنده به سمت اتاقش مى رود.
مهربان نگاهى شيطنت آمیز به سمت اميرعطا مى اندازد.
-تو تا أبد هم از پس زبون اين وروجك بر نمیاى!
صداى مهربان را شنيده. با سرو صدا بر مى گردد و قلم و كاغذ را به سمت عطا مى گيرد و رو به مادربزرگش مى گويد:
- مهربان جــــــــون ... نگفتى چى شد پسر پرست شدى؟!
اميرعطا در حاليكه مشغول نوشتن شده، مى گويد:
romangram.com | @romangram_com