#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_188
-از اين شكلات ياد بگير... نصف توئه... از زرورق كه در بياد، چه خوردنيه!
بابا جان، يه خورده گره ی اون روسرى را شل كنى والا جاى دورى نميره ... يه لبخندى، يه عشوه اى، يه پا رو پا انداختنى...
شكوه معترضانه حرفش را قطع مى كند
- نهال! حواست به حرف زدنت باشه .
- دروغ ميگم مهربان جون!؟ شما بگو!
بعد رو به جمع اضافه مى كند:
- خدا اين گوهر طنازى و دلبرى رو كه همينطورى، سر تفريح و بيكارى نيافريده...
انگشت سبابه اش را بلند مى كند.
- حتما هدفى در خلقتش بوده ديگه! هان !؟... دروغ مى گم ؟! بايد ازش استفاده بهينه را كرد يا نه؟!
به تأثير حرفهاش در چهره تك تكشان نگاه مى كند.
شكوه سرش را با تاسف به چپ و راست تكان مى دهد. عطا با دست جلوى دهانش را گرفته ، تا كسى متوجه خنديدنش نشود. شانه هاى مهربان از فرط خنده تكان مى خورد . و نهايتاً صداى قهقهه ی بلند نازنین، مهر تاييدى ست بر نتيجه بخش بودن كارش. استرس از جمع رخت بسته.
شكوه اين بار نه با جديت قبل ولى همچنان معترض مى گويد:
- مى خواى بگن دخترشون خله؟! نكنى مادرا؟! ... يدفعه سوء تفاهم ميشه ، بد برداشت مى كنن.
" نخير اين مامان شكوه دست برادر نيست....تا از استرس اين دختره را نيمه جون نكنه....بى خيال نمى شه"
romangram.com | @romangram_com