#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_187


-مى خوام از صداقتش مطمئن بشم .

بغض راه گلويش را مى بندد . براى پنهان كردن اشك ِ حلقه زده در چشمهاش ،به قصد ريختن چاى ، رو به سمت گاز بر مى گرداند .

اميرعطا از جايش بلند مى شود و كنارش مى ايستد. به صورت خيس از اشك او نگاه مى كند.

-شكوه جون ،بدين من بريزم .شما خسته شدين ،بهتره استراحت كنين .

نگاه قدردانى به عطا مى اندازد.

اين ميان ،نهال است كه وظيفه ی تغيير جو پيش آمده را به عهده مى گيرد.

- به جاى اين حرف ها ،مامانم ....،بيا يه تدبيرى كن ،دو تا حركت اساسى ياد اين دخترت بده،

بلكه پسره خر شه !

به چشم غره ی شكوه توجه نمى كند و به اتكاى لبخندى كه روی لب مهربان جا خوش كرده ، ادامه مي دهد:

- خواهرم ..عزيزم ... بيا و رفتارهاى نرم ترى از خودت نشون بده ....ناسلامتى زنى !...يه نازى ...يه ادايى...حتماً كه نبايد همون اول بفهمن تو هيچى بلد نيستى و از جذاب بودن سر در نميارى! آسه آسه شير فهمشون كن ... ايشالا تا اون موقع هم ديگه كار از كار گذشته و خر ماهى افتاده تو تور ...

اخم روى پيشانى شكوه باز نمى شود. مهربان سر زير انداخته و خودش را مشغول خوردن چاى نشان مى دهد. اميرعطا ، فكش را محكم روى هم فشار مى دهد كه نابجا نخندد. و نازنین با حالتى تهديد آميز نگاهش مى كند.

از نگاه نازنین متوجه ميشود كه تا حدودى موفق بوده و حواسش پرت شده.

شكلاتى را از زرورق خارج مى كند و با نگاه به اون می گويد:


romangram.com | @romangram_com