#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_186
مهربان، با عشق به نازنین و صورت مهتابى زيباش كه توسط روسرى قاب گرفته شده ، نگاه مى كند
،متوجه خجالت و كلافگيش از بحث پيش آمده هست. جهت خاتمه مى گويد:
-انشالا كه خيره ... هر چى صلاح خداست.
شكوه بى توجه ادامه مى دهد:
-ديگه سفارش نكنما! خانم سمايى مى گفت بيوگرافى اول از همه !... ديگه ماشالا تحصيل كرده اى مي دونى ...
از روى دفترچه ی تو جيبيش يك نفس مى خواند:
-شامل اين موارد ميشه: نام ، نام خانوادگى ، شغل ، سن ،شغل پدر و مادر ،ميزان تحصيلات هر كدوم ،وضعيت شغلى و سنى هر كدوم از افراد خانواده و اين كه در چه خانواده اى و با چه شرايطى بزرگ شده و مسائل خاصى كه در زندگيش داشته و ...
همزمان با ورق زدن ،نفسى هم تازه مى كند و نگاهى به سمت جمع مى اندازد كه با چهار جفت چشم حيرت زده مواجه مى شود .
مهربان زودتر از بقيه به خودش آمده و با مكثى مى گويد :
- شكوه جان! من نگرانيت رو درك مى كنم خانوم . مطمئنم كه شما هم بدون تحقيقات اوليه و شناخت از خانواده ی ايشون ، قرار اين جلسه رو نذاشتى..
و با سر به نازنین كه مشغول ريز كردن دستمال توى دستش است، اشاره مى كند.
می فهمد قدرى زياده روى كرده . نفس عميقى مى كشد و شرمزده رو به مهربان مى گويد:
- همين طوره كه شما ميگين .فقط مى خوام جواب هاى پسره رو با تحقيقاتى كه كردم ،كنار هم بذارم، به يه جمع بندى مناسب برسم .
نيم نگاهى به عزيز دردانه اش مى اندازد.
romangram.com | @romangram_com