#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_185
نازنین متوجهش مى شود، دمپايى رو فرشيش را در مى آورد و با حرص به سمتش پرتاب مى كند.
شكوه با عصبانيت بر مى گردد سمت سينك.
- به درست شدن تو يكى شك دارم ... عاقبت ، بيخ ريش خودم بسته اى.
نيشش باز مى شود.
- پس قضيه ،بازم خواستگاريه! نگران من يكى نباش؛ از پس خودم بر ميام... زاغى رو درياب كه از قافله عقب نمونه
چشمكى حواله نازنین مى كند.
شکوه، ظرف آش را روى ميز مى گذارد، نگاه سرزنش بارى به نهال مى كند.
- صد بار گفتم همديگر رو سبك صدا نزنين ... اول دستاتو بشور، بعد هم زنگ بزن مهربان و اميرعطا بيان. بگو آش اول ماه پختم.
مغز كاهو را از توى سينك مى قاپد و به سمت در مى رود .در حاليكه دكمه هاى پالتويش را باز مى كند ،مى پرسد:
- بهار جون نيست؟
كسى جوابش را نمى دهد. شانه اى بالا انداخته و اس ام اس مى زند:
"بپر پايين ...سر راهت ،عشق منم كول كن بيار!سفره ی نهار پهن می شود،جمع می شود... خوردنى ها تمام مى شود ... ولی نصيحت هاى شكوه،
نه!
romangram.com | @romangram_com