#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_184

آهى مى كشد، ادامه مي دهد:

- وگرنه اين روزا با اين درد بى درمون بى شوهرى، آدما انقدر بخيل شدن، راه كار كه يادت نميدن هيچ، كيس خوب ببينن همچين مى قاپن كه نمى فهمى از كدوم ور بردنش.

سرش را بلند مى كند و سعى مى كند به خاطر بياورد آخرين جملات مادرش راجع به چى بود.

همان وقت، در باز مى شود و نهال طبق معمول هميشه با موهايى آشفته كه دور تا دور صورتش را احاطه كرده، وارد مى شود.

-وااااى ...مردم از سرما خدا.

نگاهى سرسرى به سر و وضع به هم ريخته ی خانه مى اندازد و يك راست به سمت يخچال مى رود.

- باز چه خبره؟!

- عليك سلام!

به سمت مادرش بر مى گردد.

- اوا... خدا مرگم بده شكوه جون، نديدمت... و رحمت ا... و بركاته !

سرش را به سمت گاز مى چرخوند

-هــــوم ... چى بار گذاشتى ؟!....به به! چه عطرى...چه بويى...

نگاهى به قيافه ی نازنین مى اندازد. موهاى سياهش را پريشان بالاى سرش بسته، پاهاش را توى شكمش جمع كرده و بى حواس، زل زده بهش. ادامه مى دهد:

-وه چه دمى .....عجب پايى....!

romangram.com | @romangram_com