#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_183
همدم بغض می کرد که " جونمون مهمتره یا پول؟!"
آقا ناصر با لحنی مطمئن تر از لبخندش می گفت: عراق هیچ غلطی نمی تونه بکنه... اینا همش سیاسته... شما چه میدونید پشت پرده چه خبره؟! بده بستونای انگلیس و امریکا و اسرائیله... افسار صدام دست اوناس... واسه چی؟ که ایرانو از پا دربیارن... اینام می خوان مردمو بترسونن وگرنه صدام سگ کی باشه بتونه تا تهرون بیاد؟!
و وقتی همدم کوتاه نمی آمد، می گفت: قول میدم هر وقت هواپیماهاش رو سر تهرون رسیدن، یه ساعتم اینجا نگهتون نمی دارم.
کار هانیه شده بود دعا و نذر و نیاز؛ به ظاهر خواندن درسهایی که چیزی ازشان نمی فهمید؛ کشیدن ِ خط خطی هایی که آرامش می کرد و روشن کردن شمع، نذر سلامتی امیرعلی.
***-خوب گوشاتو باز كن مامان جان! دقت كن هر چى ميگه به خاطرت بسپارى... بعداً نتونه زير حرفش بزنه.....حواست باشه از اين شاخه به اون شاخه نپره...
صداى جلز ولز كردن و به همراه آن، عطر سير داغ ،نعنا داغ بلند مى شود.
- نازنین! گوشت با من يا نه ؟!
نفس عميقى مى كشد، سرش را از روى لپ تابش بلند مى كند.
- مى شنوم مامان جان ...چشم.
شکوه، مشغول كشيدن آش رشته توى ظرف مى شود.
-ببين! خانم سمايى تو جلسه قبلى مى گفت بهتره اول از خواستگار بخواين خودشو كامل معرفى كنه.....
نيم نگاهى به نازنین مى كند.
-اينا كه ميگم مهمه ها! حاصل يه عمر تجربه بزرگتر هاست... اين كه لطف مى كنن و مفت و مجانى در اختيار من ميذارن، رو حساب دوستى قديميه...
romangram.com | @romangram_com