#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_182

ایران خانوم با ذوق و شوق چادر سر می کرد و می دوید خانه شان تا وقتی چند دقیقه بعد، امیرعلی دوباره زنگ زد، آنجا باشد و معطل نشود.

هانیه، چشم به در می ماند تا برگردد و از امیرعلی خبر بیاورد.

وقتی از در وارد می شد و همانطور که چادر را از سرش برمی داشت، برای سیما و همدم، با ذوق و هیجانی که در صدا و چشمهاش موج می زد، از پسرش می گفت که مدام خندیده و گفته سالم است و اطرافش همه چیز خوب و آرام، هانیه نفس ِ حبس شده را راحت بیرون می فرستاد و همیشه سوالش را پشت لبها نگه میداشت که "نگفت کِی برمی گرده؟!"

آقا ناصر، بی خیال ترین آدم ِ آن خانه بود.

توی آن بلبشوی جنگ و اضطراب همیشگی که همه ی محل درگیرش بودند، فقط فکر کاسبی و پیشرفت بود.

اگر با مکافات، موج رادیو اسرائیل و بی بی سی را می گرفت و گوش می چسباند به رادیو، نه از روی نگرانی ِ نتیجه ی حمله ها و وجب کردن خاک اشغال شده ی وطن به دست دشمن توی ذهنش، که برای اطلاع از اوضاع اقتصادی مملکت بود.

وضعیت که قرمز می شد، همه جمع می شدند توی آن چند متر زیرزمین؛ همانجا که امیرعلی، جدی گفت عشق و دلبستگی ندارد.

همدم غر می زد همگی جمع کنند بروند شمال، خانه ی پدرش.

ناصر می گفت: پس مغازه چی؟!

همدم نگران نگاهش می کرد.

- اینجا همش باید تنمون بلرزه... بریم نزدیک آقا جانم، یه مغازه اجاره کن، دو تا اتاقم می گیریم، کم می خوریم، گرد می خوابیم ولی خیالمون راحته که جامون امنه.

هر بار، نگران به دهان ِ عموش نگاه می کرد مبادا قبول کند بروند. مبادا رضایت بدهد و او را از امیرعلی دور کند.

بالاخره برمی گشت، بالاخره که این جنگ لعنتی تمام میشد.

اما آقا ناصر، با یک لبخند مطمئن می گفت: هر کی الان تو این اوضاع، جا پاشو محکم کنه، برد کرده... وسط همین وانفسا باید بارمو ببندم.

romangram.com | @romangram_com