#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_181


دستها را ستون می کند روی میز تا سرش را صاف نگه دارد؛ تا چشم برندارد از تصاویر، از حیاط، در ِ بدون پرده...

***برای دیده، غباری بیاور از در ِ دوست

تهران/ زم*س*تان 61

نشسته بود روی پله ی ایوان، چشمهاش به نوشته های کتاب بود و سرش، چسبیده به ستون ایوان.

با رفتن ِ امیرعلی، تازه فهمید زندگی اش چقدر خالی ست.

امیرعلی، تنها گلی بود که خالی ِ دستهای زندگی اش را از پوچی درمی آورد.

نمی دانست از چه وقت عاشقش شده. اگر همین عشق یک طرفه و احمقانه را هم از خودش می گرفت، هیچ امید و انگیزه ای نداشت. درس و مدرسه هم تا چند ماه دیگر تمام میشد.

آقا ناصر می گفت " اول و آخر دختر باید شوهر کنه". سیما در فکرش هم نمی گنجید دخترش بخواهد دانشگاه برود. به نظرش همین دیپلم ادبی هم خیلی عالی بود. خودش هم دلش می خواست فقط امیرعلی باشد، کنارش باشد... همین!

یک دختر هجده ساله ی بدون هدف که همه ی شب و روزش شده بود انتظار.

امیررضا هم که سرباز بود، ایران خانوم مدام به رادیو و اخبار جنگ گوش می کرد ولی هانیه، بعد از رفتن امیرعلی، تازه با مفهوم واقعی ِ نگرانی آشنا شد. گوشهاش تیز میشد وقتی رادیوی قوه ای ِ همیشه روشن ایران خانوم، از جنگ می گفت.

تلویزیون سیاه سفید ِ قرمز رنگی که آقا ناصر تازگی خریده بود، مدام تصاویر جنگ را نشان میداد با آن مارش حماسی ِ حمله... غرق تصاویر میشد تا مگر از میان بقیه ی رزمنده ها، امیرعلی را پیدا کند.

معمولا هفته ای یکبار زنگ می زد خانه ی سید احمد، همسایه ی دیوار به دیوار مسجد.

حسین، پسر بزرگشان با امیرعلی رفته بود جبهه. مصطفی، پسر کوچکشان، می آمد ایران خانوم را صدا می زد.


romangram.com | @romangram_com