#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_180
فکر می کند " امیرعلی ِ من، واقعا انقدر جذابه یا چشم ِ من، مادرانه و عاشقانه کامل می بیندش؟!"
تصویرش بسته می شود. هنوز از نگاه کردنش سیر نشده؛ دلش تنگ است. تنگ است که سرش را بالا بگیرد تا صورت او را ببیند؛ که دست بکشد به موهاش و برای هزارمین بار فکر کند "کِی بزرگ شد؟ کِی مرد شد؟!"
و بو بکشد عطر تنش را که چشم بسته، از میان هزار نفر هم تشخیصش می دهد. عطر تن ِ همه ی وجودش را؛ مردی که از خودش است؛ مال خودش است. هزار هزار کیلومتر هم دورتر برود، مال خودش است.
این بغض لعنتی چند روز است دوباره با لجاجت برگشته و چسبیده به گلوش. این دلتنگی ِ بی امان که نه با نواختن پیانو آرام می گیرد، نه بازی با رنگها و بوم. و حالا... لعنت به این زندگی! بعد از سی سال...
"این حقم نیست خدا... این حقم نیست..."
انگشتش بی اختیار سُر می خورد روی دکمه های لپ تاپ.
"نه هانیه... نه!"
هنوز تصویر، پخش نشده، اولین هق، ضربه می زند به سینه اش.
یک حیاط قدیمی... سنگفرشهای سرد، در و پنجره های اتاقی که شک دارد سرک کشیدن های او را یادشان باشد. پله های فرسوده... ستونهای ایوانی که کنارشان به هوای درس خواندن، می نشست چشم به راه... چشم به در؛ پرده ی کهنه ی جلوی در.
دیدن این تصاویر، حماقت است... مثل دل بستن به نگاهی که همه ی جوانی را توی یک چشم به هم زدن، از آدم می گیرد... مثل امید واهی ِ سی ساله... مثل همه ی سی سال حماقتش.
"تو دیگه جوون نیستی هانیه... دیگه اشتباه نکن... حماقت بسه!"
دست می کشد به چشمهاش.
" این هم روی همه ی حماقت هام!"
نامدار چه گفت؟ "هانی بزرگ شو!" نشنید وقتی گفت. چشمش به کبود ِ نگین انگشتر ِ هدیه بود و یادش لای دانه های کبود تسبیح.
romangram.com | @romangram_com