#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_179
نگاهش می ماند روی انگشترش. این پسر چه می داند؟! چه می فهمد که اصرار دارد او را بکشاند ایران. صداش می گیرد. نگاه می کند به امیرعلی.
- مواظب خودت باش مامانم... برو بخواب دیروقته.
سر تکان می دهد و ساکت به تصویر هانیه نگاه می کند که مثل همیشه وقتی بغض دارد، لبهاش را به هم فشار می دهد. معذب می شود زیر سکوت و نگاه ِ امیرعلی.
می خواهد خداحافظی کند که هانیه سریع می گوید: امیرعلی...
نفس عمیقی می کشد.
- دوستت دارم پسرم.
امیرعلی هم به زحمت لبخند می زند.
- منم دوستت دارم.
تماس را قطع می کند؛ دست می برد سمت پاکت سیگار و باز نامدار و خودخواهی اش در ذهنش پررنگ می شود.
***قسمت، حوالتم به خرابات می کند
منهتن/ پاییز91
می گوید "دوستت دارم پسرم". حلقه ی ساده ی تک نگین را میان انگشتهای شصت و سبابه می گرداند. لبخند بی حال و قشنگ امیرعلی، براش آشناست. چشمهای خاکستری مغرور و نگاه م*س*تقیمش را سی سال است در صورت نامدار می بیند.
می گوید "منم دوستت دارم". صدای بم و بی حوصله ی او، به نظرش دل نشین ترین صدای مردانه ایست که شنیده.
romangram.com | @romangram_com