#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_178

نفس بلندی می کشد شاید راه نفسش باز شود. باید ظاهرش را حفظ کند.

- کمکشونو قبول کن... آدمای بدی نیستن. اون وقتا هم هر کاری می تونستن، برای آشناها می کردن... تو به قوانین و سیستم کارهای ایران آشنا نیستی. خوبه که یه نفر که سررشته داره کمکت کنه.

ابرو بالا می برد.

- آخه چه پرافیتی براشون داره؟!

هانیه خیره می شود به صورت پسرش. امیرعلی پیش روش نشسته... با نگاهی ناچار... درمانده... نگاه ِ سیاه ِ فراری...

نه! باید فکر و قلبش را بدهد به این مرد جوان که همه ی دنیاش است. لبخند مهربانی می زند.

- بدبین نباش مامانم... اینم جزئی از فرهنگیه که باهاش آشنا نیستی.

از تنهایی ِ پسرش می پرسد. امیرعلی نمی داند چه بگوید. فقط سوالش را با سوال جواب می دهد.

- هنوز نمی خوای بیای؟!

هانیه خیره می ماند به تصویر او. امیر علی از سکوتش استفاده می کند.

- اینجا همه ی امکانات هست. منم فرصت دارم این چند ماه بیشتر با هم باشیم.

هانیه دوباره با حلقه اش بازی می کند و بعد از مکثی طولانی می گوید: تازگی کارای انجمن زیاد شده...

میداند مشکل مادرش انجمن نیست. بی حوصله می گوید:

- دَم ایت... اون انجمن کوفتی همیشه هست ولی من همیشه اینجا نیستم.

romangram.com | @romangram_com