#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_177
- اوهوم... پسر بزرگش هم اسم منه... نمی دونستم... تو یادت بود؟!
سعی می کند لبخندی عادی بزند ولی مگر می شود؟ مگر می تواند؟!
صداش دو رگه شده ولی با تک سرفه سعی می کند به صدا و حالش مسلط شود.
- آره... از همون موقع از اسمش خوشم می اومد...
نفس می گیرد.
- دلم می خواست پسر داشته باشم و اسمشو بذارم امیرعلی...
- باید ببینیشون... خانواده ی بیلیوری هستن... حتا توی خونه هم خانومها چادر سرشون بود... امیرعلی پزشکه... امیررضا شرکت ساختمونی داره... آرشیتکته... برای دولت پروژه می سازه...
دوباره لبش را خیس می کند. انتظار اینهمه اطلاعات را نداشته... اینطور بی مقدمه. ولی دل دل می زند بیشتر بداند. انگار وقتش رسیده این پرده ی بی خبری، دریده شود؛ حتا به قیمت ِ از دست رفتن ِ آرامشی کاذب.
- هر دوشون... بچه دارن؟
نمی تواند؛ نه در فکرش می گنجد نه روی زبانش که بپرسد "هر دو ازدواج کردن؟!"
- آره... امیرعلی دو تا دختر داره، امیررضا یه پسر... اسمش امیرعطاست... ازش خوشم اومده...
فقط جمله ی اول را شنیده... پس امیرعلی...
- پدرش می گفت زرنگه... میتونه کمکم کنه... راستش دلیل پیشنهادشو نمی فهمم... گفت به خاطر دوستی قدیمی که با هم دارین ولی هنوز نمی دونم باید قبول کنم یا نه...
romangram.com | @romangram_com