#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_176

همین! و امیرعلی باز یاد آن شنبه افتاده که برای رفتن به سوارکاری، بحث می کرد و از اهمیت کار می گفت.

- خودم یه کاریش می کنم... فردا با وکیلم یه جلسه داریم، امروز هم پسر ایران خانوم گفت آشنا داره، کمک می کنه.

هانیه چشمهاش را جمع می کند ولی چیزی نمی گوید.

- دیشب زنگ زدن، دعوتم کردن برم خونه شون... ظهر رفتم.

منتظر می شود مثل ایران خانوم هیجان زده بشود و حالش را بپرسد ولی هانیه فقط می گوید "خب...؟!"

- خوب بود... خانواده ی گرم و مهربونی هستن. انگار مدتهاست منو می شناسن.

هانیه لبهاش را تر می کند.

- ایران خانوم با بچه ها زندگی می کنه؟

سر تکان می دهد.

- خونه شون سه طبقه ست. خودش طبقه ی اوله و دو تا پسراش طبقه های بالا.

هانیه لحظه ای ماتش می برد..

- انقدر به زور بهم غذا دادن، تا همین الان نتونستم چیزی بخورم!

با تنها انگشتر ِ توی دستش بازی می کند و نگاهش را می دزدد.

- پس بهت خوش گذشته...

romangram.com | @romangram_com