#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_175


بعد بی آنکه به به هیچکدامشان نگاه کند، گفت: دیگه حلال کنید...

پاهای هانیه بی حرکت مانده بود. سیما و همدم، همانطور که همراهش به حیاط رفتند، جوابش را دادند.

ایران خانوم کاسه را از حوض پر کرده بود. سینی را به سیما داد و امیرعلی را سخت در آ*غ*و*ش کشید.

هانیه تار میدیدشان. چادر را کشید به چشمهاش. کجا داشت می رفت؟! واقعا جاش امن بود آنطور که خودش می گفت؟! جلو نمی رفت؟ پس چرا دلش آنطور مثل سیر و سرکه می جوشید؟!

با دوری ها چه می کرد؟!

امیرعلی آرام با ایران خانوم حرف زد و سرش را ب*و*سید، بعد رفت سراغ امیررضا که کنار در بود. او را هم ب*غ*ل کرد و همانطور که به پشتش می زد، با لبخند چیزی گفت.

ایران خانوم، قرآن را بالا گرفت. امیرعلی از زیرش رد شد، قرآن را ب*و*سید؛ روش به هانیه بود که همانجا توی چارچوب خشک شده بود. یک لحظه نگاهش به او افتاد. یاد آن وقت افتاد که داشت آب داغ کتری را توی قابلمه می ریخت و نگاهش می کرد. آن وقت که در زیرزمین، وسط ِ آژیر قرمز، چشمهاش مهربان شدند.

دوباره خم شد، قرآن را ب*و*سید و از در بیرون رفت.

نباید گریه می کرد. نباید دل می بست. اما گریه می کرد و دلتنگ کسی بود که همه ی دنیای کوچکش بود.

صدای روشن شدن موتور آمد. ایران خانوم پرده ی جلوی در را کنار زد، کاسه ی آب را روی زمین پاشید و دعایی که می خواند را گرد، پشت سرش فوت کرد.

نباید می گذاشت کسی بفهمد... سخت بود، ولی بالاخره برمی گشت؛ باید برمی گشت!

*** تهران/ پاییز91

از ده دقیقه صحبت و دیدن جسی، کلی انرژی گرفته است. حالا هانیه آمده روی اسکایپ، با همان لبخند و نگاه دلتنگ، زل زده به تصویر او و حالش را می پرسد. نامدار، طبق برنامه ی اکثر شنبه ها، با موشه و دوستانش رفته زمین گلف. از سفارشهای پسرش راضی ست. امیرعلی گفته مشکل حواله ی پول دارد. نامدار فقط جواب داده " یه راهی پیدا کن؛ اگه نتونستی بهم خبر بده."


romangram.com | @romangram_com