#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_174

ایران خانوم دست کشید به سر او و بلند شد.

صدای در زدن باعث شد امیررضا سریع بلند شود.

امیرعلی گفت: فکر کنم حسین باشه.

ایران خانوم از سر تاقچه، قرآن را برداشت و در سینی گذاشت.

امیرعلی از کنار در، بیرون را نگاه کرد و سر تکان داد.

- خودشه... برم معطل نشه.

ایران خانوم یک کاسه ی خالی برداشت و چادر سر کرد.

امیرعلی، اورکت خاکی رنگش را پوشید و کفشش را به پا کرد. راست که شد، به سیما و همدم گفت: دست شما درد نکنه... به آقا ناصرم سلام برسونید و دوباره خداحافظی کنید... اگه میشه، هوای عزیزو داشته باشید غصه نخوره.

سیما دوباره اشکش راه افتاده بود.

همدم گفت: خدا به همراهت... چشم علی آقا، تنهاش نمیذاریم.

هانیه توی چهارچوب در ایستاده بود.

امیرعلی لبخند تشکر آمیزی به آن دو زد و گفت: آخ... ساکمو نیاوردم.

هانیه گفت: من میارم براتون.

صداش خش داشت. دسته ی ساک را به طرفش گرفت و بغضش را پس زد اما چشمهاش از فشار اشک می سوخت. بدون نگاه، ساک را گرفت و گفت "ممنون".

romangram.com | @romangram_com