#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_173
امیرعلی دستی به شکمش کشید و گفت: دستت درد نکنه عزیز... حالا باز بگو بعد از غذا نماز بخون... انقدر خوردم که نمی تونم نفس بکشم.
بدون ِ نگاه بهش، سینی را نزدیکش گذاشت. امیرعلی زیرلبی تشکر کرد. باز شده بود همان امیرعلی ِ این سالها که انگار اصلا او را نمی دید.
غذای بقیه هم تمام شده بود. سیما و همدم ظرفها را جمع کردند. ایران خانوم لقمه ها را برداشت، رفت طرف ساک خاکی رنگ ِ کنج اتاق.
- لقمه هاتو میذارم روی ساکت... نقل و توت خشک و کشمشم توی جیب کنارشه... لباس گرماتم...
ساکت شد. پشتش به بقیه بود. هانیه سفره را پاک می کرد. امیررضا همچنان داشت ته ترشیها را درمی آورد.
امیرعلی، استکان چایش را روی قالی گذاشت و بلند شد، رفت کنار ایران خانوم، از پشت ب*غ*لش کرد.
- عزیز! باز که گریه می کنی؟!
همه نگاهشان کردند. مگر جبهه سرد بود؟! جنوب که همیشه هوا گرم و شرجی بود. یاد شال و کلاه ِ آماده ی امیرعلی افتاد. کاش میداد با خودش ببرد.
- عزیز جون... انقدر غصه نخور... دم رفتنی دلم خون شد.
ایران خانوم لرزان گفت: دل منم خونه... دست خودم نیست.
امیررضا آخرین تکه ی ترشی را در دهان گذاشت و گفت: عزیز! قول میدم چند وقت دیگه سالم و سلامت برمی گرده.
امیرعلی خم شد، صورت مادرش را بالا گرفت.
- شگون نداره پشت سرم اینطوری اشک بریزی ها!
romangram.com | @romangram_com