#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_172

نفس بلندش، مقطع و پر بغض شد.

سیما، لقمه ها را در نایلون پیچید و کنار گذاشت.

ایران خانوم، پر روسریش را کشید به چشمهاش.

امیررضا میان ِ کوبیدن، دست دراز کرد یک تکه گل کلم ِ ترشی به دهان گذاشت.

امیرعلی با همان لحن سرحال گفت: برای بار هزارم... مادر ِ من! عزیز من! قرار نیست برم خط مقدم که؟ بعدشم من به عنوان امدادگر میرم. نه قراره جلوی توپ و تانک دشمن باشم، نه اسلحه دست بگیرم... توی بیمارستانم و به مجروحا می رسم. همین!

ایران خانوم، نگاهش کمی آرام گرفت. همدم گفت: ایشالا خدا خیرت بده.سیما گفت: هانیه؟ چرا نمی خوری؟

ایران خانوم پرسید: دوست نداری؟! کتلتم هست.

امیرعلی یک لحظه نگاهش کرد.

هانیه گفت: چرا... می خورم.

امیرعلی گفت: بده یه کم من بکوبم، آبگوشتت سرد شد.

امیررضا گوشت کوب و قابلمه را طرف امیرعلی کشید؛ چهارزانو نشست و باز از ترشی برداشت و خورد.

هانیه، بی میل و سر به زیر، غذا خورد و فقط به حرکت دستهای امیرعلی نگاه کرد که گوشت کوبیده را آماده کرد، در بشقاب ها ریخت و خودش هم مشغول خوردن شد. همانطور سرحال و شوخ.

چون زودتر از بقیه کنار کشید، ایران خانوم گفت: هانیه جون، قربون دستت مادر، چایی میریزی؟

نشست کنار سماور نفتی و چای ریخت.

romangram.com | @romangram_com