#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_171
امیرعلی کاسه ی آبگوشت را بو کشید.
- اصلا آبگوشت دورهمش می چسبه... سیما خانوم! اجازه هست به کتلتا ناخونک بزنم؟!
چقدر خوشحال بود! سرش را بلند نمی کرد ولی حرکاتش، شادی و شیطنت داشت.
سیما ظرف کتلت را جلوی دستش گذاشت.
- همش واسه شماس. دارم برات لقمه می گیرم.
امیرعلی با ل*ذ*ت به دو لقمه ی بزرگ کنار دست سیما نگاه کرد.
- دست شما درد نکنه... فقط اگر چیزی به خودم برسه!... بوش بلند بشه بقیه دلشون می خواد.
نگاه ِ غمدار هانیه پایین افتاد. به بخار ِ کاسه ی آبگوشت و مشت نانی که همدم توش ریخت.
- زیاد درست می کنم اگر خواستی تعارف بزنی، واسه خودتم تهش بمونه.
امیرعلی یک کتلت به دهان گذاشت.
- اوم! حرف نداره!
امیررضا داشت محتویات قابلمه را با گوشت کوب چوبی می کوبید.
ایران خانوم گفت: نوش جونت... بخور جون داشته باشی... راه طولانیه... معلوم نیست کجا بری، چی بخوری دیگه.
romangram.com | @romangram_com