#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_170

صدای ایران خانوم آمد.

- بفرما تو هانیه جان.

سفره پهن بود. ایران خانوم لبخند آرامی زد و جواب سلامش را داد.

- رضا جان! قابلمه رو بیار.

امیررضا با لبه های آستین، قابلمه ی بزرگ را از روی علاءالدین برداشت و کنار سفره، روی چند تکه نان سنگک گذاشت.

امیرعلی نبود. همدم داشت نانها را ریز می کرد و سیما، روی یک نان لواش کامل، کتلت می چید تا لقمه درست کند.

ایران خانوم توی کاسه ها، از قابلمه آبگوشت می ریخت.

از صدای "یاا..." امیرعلی پرید و به در پشت سرش که به اتاق کناری شان راه داشت نگاه کرد.

سرحال بود.

با لبخند سلام کرد و طرف دیگر سفره نشست.

ایران خانوم گفت: قبول باشه.

- قبول حق... به! عجب آبگوشتی شده عزیز!

ایران خانوم هم لبخند زد.

- نوش جونت مادر.

romangram.com | @romangram_com