#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_169


- هانیه خانوم...

صدای امیررضا بود.

لای در را باز کرد و پشت در رفت. حوصله ی چادر سر کردن نداشت.

- بله؟

- سلام... منتظریم بیاید ناهار بخوریم.

نمی دیدش. خواست بگوید "میل ندارم؛ شما بفرمایید" ولی پشیمان شد. دلش برای دیدن امیرعلی بی قرار شد.

گفت: الان میام.

امیررضا رفت.

جلوی آینه ی روی تاقچه ایستاد و به خودش نگاه کرد. بهترین روسریش، همان بود که دو سال قبل، ایران خانوم براش از مشهد آورده بود. همان وقت که برای ادای نذر قبولی امیرعلی، پاب*و*س امام رضا رفت.

از پستو برش داشت و سر کرد. به ابروهاش انگشت کشید تا مرتب شوند.

برای چه کسی، وسواس به خرج می داد؟ امیرعلی ِ مسافری که حتا نگاهش هم نمی کرد؟!

چادر را از چوب رختی برداشت و روی سر انداخت.

پشت در اتاقشان مکث کرد و در زد.


romangram.com | @romangram_com