#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_168
فرار می کرد.
باید فرار می کرد از خودش، دلش، امیرعلی...
تا باور کند برای او هیچ است. تا نفهمد برایش امیرعلی همه چیز است.
نمی خواست ببیند، بشنود. زندگی ِ عادی ِ خانه و محل و مدرسه را؛ نگرانی و تنهایی و سرخوردگی ِ خودش را.
صدای مف مف ِ ایران خانوم را میان ِ چِرچِر چرخ خیاطی اش؛ دلداری های سیما و همدم را میان ِ صدای مف مف و چرخ خیاطی؛ صدای قدمهای آرام امیرعلی را روی سنگفرش حیاط و پله های ایوانشان.
از مدرسه آمد. نمی خواست به خانه برگردد. می دانست خانه، آن روز، بوی رفتن می دهد.
همدم، با یک کاسه ی بزرگ ترشی، از زیرزمین بالا آمد.
- اومدی هانیه جان؟ لباساتو عوض کن بیا اتاق ایران خانوم، مامانتم اونجاس.
میان پله ها ایستاد.
- اونجا واسه چی؟!
همدم، همانطور که می رفت، گفت: ناهار پیش ایران خانومیم.
از زیرزمین، بوی کتلت می آمد. امیرعلی چقدر عاشق کتلت بود!
نمی خواست برود. به اتاقشان رفت؛ لباسهاش را عوض کرد و چسبید به علاءالدین.
نفهمید چقدر گذشت که به شیشه ی در، ضربه خورد.
romangram.com | @romangram_com