#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_167
امیرعلی با لبخند می پرسد: دوغ یا نوشابه؟
ایران خانوم باز تعارف می کند.
- بفرما پسرم... قابل تعارف نیست.
شکوه می گوید: دیگه باید ببخشید...
دلیل معذرت خواستنش را نمی فهمد ولی از اینهمه توجه به خودش و ظرف غذاش، بیشتر معذب می شود.
تنها کسی که هیچ توجهی به او ندارد و فقط غذای خودش را می خورد، نازنین است.
نشستن روی زمین هم به بقیه ی سختی ها اضافه شده و غذا با همه ی خوشمزگی و طعمهای تازه اش، بهش نمی چسبد.
بهار غیر م*س*تقیم هوای بشقاب او را دارد و امیرعطا را مجبور می کند همه چیز را کنار دست او بگذارد ولی شکوه، تک تک ترشی ها و سالاد را جلو می آورد و اصرار می کند کمی ازشان بچشد.
در نهایت مجبور می شود همه چیز را امتحان کند. کباب کوبیده ی امیرعطا، کشک بادمجان ِ بهار، خورش فسنجان شکوه، سالاد شیرازی، ترشی بندری و هفته بیجار و آخر ِ همه، چند قاشق شله زرد به عنوان دسر.
و همه ی اینها، برای او که اصلا اهل ناهار خوردن نیست، یعنی حالی به مراتب بدتر از خوردن همه ی کله پاچه ای که آن شب، با بهداد و وحید خورده اند.
بعد از ناهار که چای می آورند، دیگر سکوت و احترام و ظلم به معده را کنار می گذارد و در مقابل ِ چای و گز اصفهان و شیرینی خانگی، یک "نه" قاطع می گوید.
امیررضا پیشنهاد همکاری امیرعطا را بهش می گوید و پسرش استقبال می کند. قرار می شود روز بعد به دفتر بیاید تا بیشتر در جریان کارها قرار بگیرد. هنوز بابت کمک ِ امیرعطا و خانواده اش دو دل است. باید بیشتر فکر کند.
***آرامی ندارد درد ِ بی آرام ِ دوست
romangram.com | @romangram_com